تبليغاتX
خاطرات باران!!!

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد


لحظه ی ویرانیم را حس نکرد!!!


در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت صدایم را حس نکرد


آن که سامان غزلهایم از اوست !!!


بی سرو سامانیم را حس نکرد


هیچ کس حس نکرد درد دل من چیست!!!


عاشقانه زیستن,عاشقانه دل کندنم حس نکرد


ما دوست داریم دوستان باوفا را !!!


هیچ کس معنی حرفهایم را حس نکرد.

+ نوشته شده در  ساعت 10:35  توسط باران  | 

 

سلام

آنفولانرا نگرفتین که ؟؟؟

همه جا حرف از آنفولانرا است ...تو دانشگاه هم که همه ماسک میزنن ...آدم احساس میکنه که اومده

بیمارستان!!!

تو خوابگاه هم که ماشاا.. همه سرماخوردن ...

دوستم حالش خیلی بد بود ،به زور بردمش ۲کتر ...آخه همش با منه ،میخواست منم سرما

بخورم ولی دید این قبری که بالا سرش گریه میکنه توش مرده نیست ...(ربطشو خودمم نمیدونم !!!

سخت نگیرید) ...ولییییییییی سرماخوردگه رو گرفتم ار نو عه خفیفه فعلا !!!

در مطب دکتر

 دکی گفت : خانوم متاسفانه آنفولانرا دارید

من گفتم : واقعا

گفت :آره ،ولی نه نوعه آ...(باخودم گفتم این دکتره خودش نیار به روانپزشک داره !!!)در خوابگاه

در خوابگاه

رسیدیم ...ما هم که بچه  های  صادق

 به همه گفتیم از راضیه فاصله بگیرن چون آنفولانزیه مرغی ،خوکی ،نوع آ ، دی ، و هرچی که فکرشو

میکنید گرفته،در غیره اینصورت مرگتون حتمیه

باورشون شده بود

یکی از بچه ها واقعا اثرات غم رو میشد در چشاش دید ...خدایا ما رو ببخش

گفت راس میگی : گفتم نه ...

دیگه سوژه لو رفت

پاسی از شب

 بچه هایه کلاس همه گفتن ما مریضیم ،منو مجبور کردن کله مسایل آمارو حل کنم ...استاد میدید تمرینا

رو...هیشکی نیس به این ساتید بگه اینجا ناسلامتی دانشگاهه ها !!!منم که نماد ایثار ...حل کردم !!!

هنگیدم !!!ولی نتیجه داد!!!

بعدشم که نشستیم با بچه ها، بچه ها با لهجه هایه خودشون حرف میزدن ...خیلی خنده دار بود ...

مخصوصا ...بگذریم

بعدشم ساعت۱۲:۳۰  بامدادتصمیم کبری گرفتیم تا سرپرست نیومده نصیحتمون کنه ...خودمون زودتر

تعطیلش کنیم...

همه امیدوار بودیم که صب به کلاس میرسیم

تا بعدا ایام خوش

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:43  توسط باران  | 

سلام

بازم اومدم ...

البته از مسافرت اومدم ...

خیلی خوش گذشت ...

اخه اولین مسافرت دانشجویی بود ...

مقصد ما قم بود ...رفتیم ار طرفه همتون زیارت ...چیزی حدود ۷۰ ساعت تو اتوبوس بودیم

بعد از اینکه مدت زمانی که تو قم بودیم به پایان رسید ...راه افتادیم به سمته درس وزندگی ...

بعد ساعت ۱۲ نصفه شب ...یهو سرپرست از خواب بیدار شد

گفت : کیا موافقن بریم مشهد !!!

بچه ها همه موافق بودن ... به جز سه نفر !!!

بالاخره امام رضا هم طلبید و مخالفین و سرکوب کردیم و رفتیم

تغییر مسیر دادیم  به سمته مشهد

خیلی جالب بود هیشکی باورش نمیشد

فقط گفتیم خدایا ممنونتیم

پ.ن: میخواستم چندتا عکس بزارم نشد

پ.ن: پست قبلی باعث شده بود به یه عده (؟؟؟) بربخوره منظوری نداشتم

البته کاکا دیگه بات قهرم

دیگر باید رفت ...خداحافظ کاکا به شرطی که بدونی بی تو با تو همینه رسمه این دنیا

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:32  توسط باران  | 

سلام

 بازم اومدم ولی باید زود برم

خبری نیست که من بیام اینجا بگم ...فقط درس و درس و درس وای که چقد این ترم درسا سخت

شدن

درواقع خاطره ای هم نیست ...

پ.ن :فقط خبر اینکه اگه خدا بخواد و زنده بمونیم داریم میریم قم با یه سری از دوستان

یه کمی هم بچه ها بیمعرفت شدن ولی اشکال نداره ...این نیز بگذرد !!!

از دوسته عزیزم فاطمه جونم هم تشکر میکنم که خیلی خیلی بامعرفته

خودش میدونه چرا

بعضیا یه کم یاد بگیرن

خب دیگه ماباید بریم

تا دیداره۲باره ایام خوش

+ نوشته شده در  ساعت 11:34  توسط باران  | 

سلام

نمیدونم چی شده جدیدا هی تو خونه از ما میتعریفن و از اتیش سوزوندنام میگن ...

داشتن میگفتن که خیلی بلا بودی و هیچکی از دستت در امان نبوده ...برعکسه الانم ...اخی اینقد

ساکتم دوستام میدونن...

میگن که وقتی تنها ۲سالت بوده ، از ۱۰ تاپله میوفتی و همه کلی نذر کردن که زنده بمونم ولی من

فقط یه پام شکست و اطرافیان تا حده زیادی خوشحال بودن که لااقل یه جا میشینم ولی ...

خیلی خوشخیال بودن

خب بچه اکتیو ندیده بودن ...تقصیره من چی بوده

بگذریم داشتم اولین کشفه زندگیمو میگفتم

یه بار که همه خونه مادربزرگه جمع بودن ...منم اونجا حضور داشتم ...در حالی که فقط ۵/۳ سال داشتم میبینن که یه گوشه تو حیاط نشستم اونم ساکت...

بابام تعجب میکنه و میگه که این الان باید در حال گرفتن حق دختر عمه هاش از داداشاشون باشه و یا

اتیش سوزوندن ...

حالا یه بارم ما ساکت بودیما ،ملت نمیذاشتن

ددی میاد جلو میگه که کسی باهات دعوا کرده ...در حالی که بعید میدونسته ...چشمش میوفته به

گروهی از مورچه هیه نفله شده که جلو منه ...میگه :نکن بچه گناه دارن ...

منم میگم بابا هیچ توجه کردی که مورچه دستگاه گردش خون نداره و اینو میشه از نظر فیزیکی مورده

بحث قرار داد(البته بچه سه ساله که این شکلی حرف نمیزنه)

وپدرم از همون موقع گفت که تو در اینده حتما دانشمند میشی ...و پس از گذشت سالیان سال هنوز هم امید دارن ...منم همینطور 

بعد از اونم همه مورچه هایه خونه مادربزرگ که قتل عام شده بودن در ارامگاه ابدیشون به خاک سپرده شدن ...الان عذاب وجدان دارم

پ.ن: تعداد پستا از این به بعد به طوره تصاعدی کاهش میابه ،شایدم افزایش !!!؟اخه ۲باره دارم میرم

پ.ن: راستی عیدتونم مبارک ...

تادیداره۲باره روزها خوش

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:5  توسط باران  | 

 

س ل ا م

 

چند وقت پیش داشتیم با بچه ها غصه میخوردیم که ...

ماه رمضون داره تموم میشه ...چه بد !!!چون که معلوم نیست ساله بعد کدوممون باشیم

توجه کردین تو ماه رمضون همه چی قشنگه ...حتی تشنگی

برنامه ماه عسل هم چون تو ماه رمضونه قشنگه ... اهنگشم همینطوراز همه قشنگتر شب قدره !!!

چون تو این مخلوق بی واسطه باخالق حرف میزنه ...

تو شبای قدر خیلیا با خدا اینگونه حرف میزدن !!!تو هم اگه توجه میکردی میشنیدی ...

شاید بعد از مدتها دوری  از خدا رو خاتمه دادن ...و بالاخره سره صحبت و باز کردن ...

سلام خداجونم 

منو که میشناسی ...همونی ام که خیلی وقتا فراموش کردم که هستی !

همونی ام که هر وقت غصه و غم رو سرم  آوار میشه ،سراغت و میگیرم !

مهربونم ،تو این شبا همه رو کنار زدم و اومدم فقط با خوده خودتت حرف بزنم ...

اومدم فقط بهت بگم که خیلی دوست دارم ...

ایندفعه نیومدم تا ازت ارزوهامو  بخوام ...اصلا میدونی چیه ؟؟؟بی تو دیگه هیچکدومشونو نمیخوام ...

نیومدم بگم که ...؟

معبودا ،امشب اومدم تا ازت سپاسگزاری کنم ...اومدم بگم خدایا ممنونتم

راستی مرسی بابت این که فرصت دادی که یه ماه رمضون دیگه باشیم

و بازم ممنون بابت اینکه بهمون اجازه دادی حرفامونو بهت بگیم

یه چیزه دیگه !!!مثله همیشه هوامونو داشته باش !!!

پ.ن: میان سجده گاه سبز سحرگاهان اگر بر خاطرت رد شد خیال من دعایم کن

پ.ن: به این نتیجه رسیدم که ...

پ.ن: امشب واسه همه دعاکنید اون ته تها واسه منم دعاکنید

+ نوشته شده در  ساعت 10:0  توسط باران  | 

 

سلام ...نماز روزه ها قبول باشه ... برای ما هم دعا کنید !!!

بچه مچه ها گفتن که پستت خیلی خلاصه بود منم ویرایشش کردم !!!

چند روز قبل از بچه ها من رسیدم تهران و بلیط گرفتم واسه مراغه ... ۱۰شب ۲۷مرداد !

از تهران رفتیم مراغه و از انجا بدون هیچ تاملی رفتیم بناب !

مستقیم رفتیم محل برگزاری با کله وسایل و جالب تر اینکه یه روز از کنفراس گذشته بود

بعدشم با راهنمایی اعضا وارد سالن شدیم  و همه ما رو از دم میشناختن و میگفتن بچه های کرمان

هستید و از این حرفا ...و ما از این بابت خوشحال شدیم ...

 

اعضای کمیته علمی ...

اون روز تموم شد و رفتیم خوابگاه و قرار بود سازه بسازیم ...من چند تا سازه ساختم و از بالای تخت رها

کردم زماناش خیلی بد بود در حده صدم ثانیه و این شد که خواب را بر مسابقه ترجیح دادم

توضیح :{سازه ای که زمان رسیدنش به زمین بیشتر و انحراف کمتری داشت ،بهتر بود }خدارو شکر سازه

های من عکس این دو قانون عمل میکردن

صبح زودم بیدارمون کردن که صبحانه خوردیم یعنی خوردن !!!و سرویس اومد رفتیم ...یه برنامه ویژه گردش داشتیم ...

اول رفتیم معبد مهری ...یه گودال بود زیره زمین...تازه سالن انتظارم داشت

قدیما بروبچ اونجا عبادت میکردن ...وبرای اعتکاف به انجا میرفتند ...در اطرافش هم قبرستانش بود ... و

همون موقع که ما اونجا بودیم یه میت رو داشتند تشییع می کردن .خدایش بیامرزد!

 

عقرب و تو معبد کشف کردیم

بعد رفتیم رصدخانه ...که یکی از بچه های مشهد و دکتر انتخاب کرد وگفت برگرد سمت رصدخونه و اعتراف

کن  ، ایشونم کله خاطراته چند روزش و تعریف کرد دوستشم بهش میرسوندا !

رصدخونه

 یه غروب غم انگیز

بعد عکس دسته جمعی گرفتیم در خارج از رصدخانه ...

وسپس شهربازی ...

یه نیم ساعت وقت ازاد دادن که ما میخواستیم بریم نماز که نمازخونه نداشت به جاش رفتیم سفینه

سوار شدیم اونم با یه گروه ۴۰ نفری از بچه های همایش و کمیته اجرایی

خیلی خوش گذشت ولی بعدش که داشتیم از پله ها میومدیم پایین دیگه چشمتون روزه بد نبینه بنده

صبحانه وخ نشد درست بخورم ونهار هم چنگی به دل نمیزد ... و اون اقا هم دید ما از بچه های همایشیم

یه ده دور بیشترش کرد ... سفارشی  !!! واین عوامل دست به دست هم دادن تا ...گیج میزدم حالم

خیلی بد شد اونشب

بعدشم که فرداش اختتامیه و خداحافظ به شرطی که نبندی دل یه رویاهات

بعد از اونم که رفتیم راه اهن بلیط واسه بعضیامون بود واسه بعضیامون نبود واین شد تصمیم گرفتیم همه

با اتوبوس بریم ...تو اتوبوس هم طبق معمول فیلم تکراری گذاشتن و...ساعت ۴صبح بود که رسیدیم

تهران و رفتیم خونه مادربزرگه روزه اول ماه رمضون بود و ما ناراحت چرا ما درسفریم !!!روزه هامون داره

هدر میره !!!

بعد از یه استراحت و یه صبحانه ...پریسا و مامانش و خواهرش رفتن بلیط بگیرن !!!

من و ناهید هم ماندیم خانه ...سربه سر این، اون ،پسرخاله

بعد در همین حین زنگ گوشی به صدا دراومد  ...

من: یعنی کی میتونه باشه ؟

پریسا بود ...

پریسا : سلام

من:سلام ؟چطوری ؟خوبی؟کجایی؟

پری:راه اهن ....الهام بلیط واسه کرمان نیست ...

من :چی میگی؟چیکار کنیم ؟

پری :واسه یزده بگیریم .

من:نمیدونم بزار با خالم مشورت کنم

پری:باشه...

من:بهت میخبرم ...

من:خاله واسه یزده ...به نظرت چیکار کنیم ...

خاله: مگه تو میخوای امروز بری

خاله :اصلا راه نداره باید چند روزی بمونی ...مگه کرمان چه خبره؟؟

من:خاله جان خبری نیست ولی باید بروم  کلی حرف میزنیم که من فاکتور میگیرم !!!

خلاصه اجازه صادر میشه که من بریم بلیط واسه یزد میگیریم ...ساعت ۴ صبح میرسیم یزد ...کاش

میشد یه کم دیگه میخوابیدیم یه توقف ۲ ساعته ...بعدشم با همون قطار میایم کرمان ...ساعت ۱۱:۳۲

میرسیم ...بعد خواهره پری کلی خوشحال بود که بالاخره از غریبی در اومدیم موجوده جالبی  بود

اینم یه عکسه تکی ۴نفره

دو نکته***

۱- تو یزد به بچه ها گفتم که بریم سی و سه پل نیومدن

۲-کیک یزدی کرمان بهتراز کیک یزدیه یزده ... اینو خودمون کشف کردیما

پ.ن:طرح ها خیلی توپ بودن مخصوصا یکیش...خیلی بحث برانگیز بود ...اگه وخ شد یه روز بریم

فضا ...کره زمین و جابه جا کنیم ...

پ.ن ۲:یکی از دوستان لطف کردن و به بنده یادآوری کردند که فراموش کردم که از کسایی که تلاش کردن تا این همایش برگزار بشه تشکر کنم...

منم دیدم واقعآ راس میگن ...

قابل توجه: بنا به وضعیت نابه سامان کشوربارها این همایش قرار بوده کنسل بشه اما بعضیا با خون امضا کردند که باید برگزار بشه !!!

جاداره صمیمانه ازهمشون قدر دانی کنم !!! تشکر ،تشکر

پ.ن۳:یه دو خط از شعره سهراب جدیدا میاد تو ذهنم ...

شده بود سوژه واسه بچه ها ...مثله ...یاده من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد !!!

ویا ...

 یاده من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیصی بخرم و ...پریسا اینو کلا تغییر داده

خب دیگه کافیه ...برویم!!!

تابعدا ایام خوش

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:43  توسط باران  | 

و گاهی برای ماندن باید رفت !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:32  توسط باران  | 

 

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین